یکی از کلاغها کم شد
|
یکی از کلاغها کم شد + نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت
|
سه رباعی
" حمید رضا وطن خواه "
آواز محلی دل ای دل می خواند در مزرعه عصرها که تنها می ماند حس کرد که از کلاغها می ترسد وقتی کُت خود را به مترسک پوشاند ...................................................................................
شده خیره به آخرین تکان ماهی آرام تکان خورد دهان ماهی رویای کمی نیست برای گربه در سطل زباله استخوان ماهی
...................................................................................
آنجا که دوچرخه ی پدر توی حیاط افتاده و من که در هیاهوی حیاط گم می شوم و به خود می آیم آن وقت می افتد یک برگ در آن سوی حیاط + نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت
|
وقتی همیشه با تردید آن چشمهای سبزش را می گفت:فرض کن این میز یک روز صندلی بوده ست یک شئ،شئ دیگر نیست در لحظه ای که می بینم فرق میان من با تو مثل همین دو لیوان است این من نه آن من است آری اما تو هم نخواهد بود هر گونه از دگرگونی تغییر دیگری از توست *** برمیز،چیده جعبه ی شیرینی مابین آن دو صندلی چوبی می پرسد از خودش نه چه عالی شد چی بود خوب شد که عوض کردم چشمک نمی زنند به تو؟ بردار برخاست عکس زن به زمین افتاد از پشت شیشه خیره به بیرون شد پاشو بیا کنار من اینجا زن! انگورها هنوز همان جایند + نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت
|
که راوی ام ننوشتم ((که)) می نویسم که صدای زنگ که ما آید و نمی شنوم برای بار سوم پشت شیشه می آید : که پرده پس شد سایه ها به هم نزدیک *** دیوار را دو باره بچین بی که پنجره افتاده باشد و نشود دید پشت آن از دست او رها شده بر فرش نخ نما نقش ترنج ، رنج رج آخر آجری دف ، كف بزن كدام طرف سقف را بزن *** همان عصا و كت راه راه معمولی همان پليور و شلوار رنگ و رو رفته دو خط زير دو چشم و سه خط پيشانی كه پشت عينك ته استكاني اش گم بود كه هيچ وقت زمان را به او نشان مي داد نشسته بين همين واژه ها همين ابيات *** همين كه پلك زدي يك كلاغ مي پلكيد كلاغ پلك نزد سايه اي فرو افتاد دو مبل روبه روی هم دو ميز كوچك سبز لب دو پنجره ی روبه رو كه گنجشكان دوباره كركره ها مي رود كنار اما ميان كوچه به جا مانده رد تايرها *** پايين كشيد كركره را راه راه كرد بر سطر سطر كركره چيزي نوشت و بعد بد جور خط خطي شده بود آسمان شهر خورشيد باز از قلم افتاد شب نبود بعد ازمرور و وارسي شب نوشته ها از نو كشيد پنجره ای توي دفترش *** دو متر فاصله اش بود تا ته سالن و هر دو مرتبه با دست اشاره كرد به او و هر دو مرتبه ترسيده بود و جيغ كشيد قدم زنان ، زنِِِِِ ترسيده را تماشا كرد دري كه باز شده بسته مي شود با مرد و بعد پشت سرش باز رد شد از ديوار *** همين كه مرد نشست اظطراب او كم شد کلاغها همه جا قار قار می کردند
که بیشتر بنشینم و کم نگاه کنم
+ نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت
|
چشم های تیره تو حوض کاشی خیره در تو چشمای سبز ماشی
تا جلوتر می گزارد پا مردّد تو هنوز آشفته ی آن چشمهاشی
با وقار،آرام،پاورچین می آید مانده ای که عاشقش باشی،نباشی
باز هم نزدیک تر می آید وتو باز نزدیک است تا از هم بپاشی
چند گام دیگر آغوشش تو را... نه! چشم من تیره ست چشمش سبز ماشی
می پری تا... می پرد به... می پرم از... چند پر افتاده روی حوض کاشی *** به شیشه خورد بخاری که از دهان می زد کنار پنجره سرما به استخوان می زد
و سعی کرد ببیند،که آن طرف تنهاست؟ نشسته بود زن و لب به استکان می زد
به چهره اش که توی شیشه بود زل زد و زن هنوز مثل همان روزها جوان می زد
رکابی یقه دار بنفش و یک دامن و یک بلوز که کمرنگ تر از آن می زد
کنار پنجره آمد،کنار کوچه هنوز سگی به چهره ی بی جان شب زبان می زد *** پشت یک میز دوتا صندلیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ چوبی بود و دو فنجان پر از قهوه دو تا چشم کبود
تلخ می نوشی و سیگار خودت را روشن- می کنی با تهِ سیگار من و بعد از دود
دایره دایره پل می زنی آن سوی خودت که نشسته است شبیهََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََ ت شبحی دود آلود.
با ظرافت ته فنجان تو را کاویدم پشت یک میز دوتا صندلی چوبی بود
و در آن عصر به من زل زده بودند غریب نه دو فنجان پر از قهوه که دو چشم کبود *** و عشق پنجره ای بود واشده در مه دو تیره روشنِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ محو و رها شده در مه
تو دیر می رسی از راه و پشت این دیوار مسیر کوچه ی ما جابه جا شده درمه
تو دور می شوی از نقطه ای که پنجره بود و می رسی به دودستی که (( ها )) شده در مه
به من نمی رسی و من به تونمی رسم و... بدون حوصله پس میزنی تو برگی را به زیر پای تو له می شود هنوز اما چه فرق می کند آیا که عشق،پنجره،دست + نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت
|
|
|