تبليغاتX
یکی از کلاغ ها کم شد
سه رباعی(۱)

آواز محلی دل ای دل می خواند

در مزرعه عصرها که تنها می ماند

حس کرد که از کلاغها می ترسد

وقتی کُت خود را به مترسک پوشاند

....................................................

شد خیره به آخرین تکان ماهی

آرام تکان خورد دهان ماهی

رویای کمی نیست برای گربه

در سطل زباله استخوان ماهی

....................................................

آنجا که دوچرخه ی پدر توی حیاط

افتاده و من که در هیاهوی حیاط

گم می شوم و به خود می آیم آن وقت

می افتد یک برگ در آن سوی حیاط

+ نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت |

 

1)

 

وقتی همیشه با تردید آن چشمهای سبزش را

از پشت عینکی دودی می‌دوخت  ب ر سفیدی ها

 

می گفت: فرض کن این میز یک روز صندلی بوده‌ست

این صندلی همان  میز  است شاید!  برای  من  اما

 

یک شئ،  شئ دیگر نیست در لحظه‌ای که می بینم

باران همیشه باران است  چون   ابرها و  چون  دریا

 

شاید شبیه هم باشند دو  یا  سه یا  هزاران شئ

در جنس  و   شکل و در ابعاد  از  هر نظر زمان حتی

 

فرق میان من با تو   مثل همین  دو لیوان است

هرگز  یکی نخواهد بود   حداقل مکان ما

 

بردار این دو لیوان را این را به جای آن بگذار

 برخیز جای من بنشین من نیز جای تو حالا -

 

این من نه آن من است آری اما تو هم نخواهد بود

این جابه‌جایی از اینجا  تغییر توست  تا آنجا

 

هر گونه از دگرگونی تغییر دیگری از توست

این یک منِ جدید توست از این  تو  تا من فردا

 

این لحظه لحظه‌ی خوبی‌ست کافی‌ست لحظه را دریاب

ابری‌ست    آفتابی نیست   بردار عینک خود را 

---------------------------------------------------

2)

 

بر  میز،  چیده جعبه‌ی شیرینی

انگورهای  تازه   توی  سینی

 

ما  بین آن دو صندلی چوبی

گلدان نقره  با  گل تزئینی

 

در رو به‌روی  صندلی هر یک

بشقاب‌های شکل هم چینی

 

می‌پرسد از خودش نه چه عالی شد

آن  فرش رنگ رفته ی ماشینی

 

چی بود خوب شد که عوض کردم

با  فرش  دستبافت  نائینی

 

چشمک نمی زنند به تو؟  بردار

از میوه ی بهشتی این  سینی

 

برخاست عکس زن به زمین افتاد

چی شد   نمی توانی بنشینی

 

از پشت شیشه خیره به بیرون شد

از دست من  هنوز  تو  غمگینی؟ 

 

پاشو بیا کنار من اینجا زن !

آنجا تویی ببین تره می‌چینی

 

انگورها  هنوز  همان  جایند

بر شاخه‌ی درخت تو، می بینی؟

 

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت |

 

1)

 

نوشته بود : که، پایان جمله بود که زن

نوشت من که تو را دوست دارم اما من

 

که راوی ام  ننوشتم "که" می نویسم که

دو بار پنجره  وا شد   چراغها روشن

 

صدای زنگ که مي آید و نمی شنوم

کسی که وارد خانه نمی‌شود  یک زن

 

برای بار سوم پشت شیشه می آید

خلاف متن  که راوی اشاره کرد به من

 

 که پرده پس شد سایه ها به هم نزدیک :

و روی دسته ی یک صندلی  دو پیراهن

---------------------------------------------------

2)

 

دیوار را دو باره بچین بی که پنجره

در چارچوب آهنی اش بی که کرکره

 

افتاده باشد و نشود دید پشت آن

یک زن نشسته بی که بدوزد که قرقره

 

از دست او رها شده بر فرش نخ نما

بی بید  بود  بید زده   باغ خاطره

 

نقش ترنج، رنج   رج آخر   آجری

افتاده پاي حوض مثلث  نه ، دايره

 

دف، كف بزن كدام طرف سقف را بزن

ديوار را دوباره بچين بی كه پنجره

---------------------------------------------------

3)

 

همان عصا و كت راه راه معمولی

همان جليقه‌ی كهنه كلاه معمولی

 

همان پليور و شلوار رنگ و رو رفته

دو لنگه كفش كثيف و سياه معمولی

 

دو خط زير دو چشم و سه خط پيشانی

و بين آن دو و سه يك نگاه معمولی

 

كه پشت عينك ته استكاني اش گم بود

و ساعت مچي رو به راه معمولی

 

كه هيچ وقتِ زمان را به او نشان مي داد

سر شب است و فقط ماه، ماه معمولی

 

نشسته بين همين واژه‌ها همين ابيات

كنار قافيه‌اي اشتباه   و   معمولی

---------------------------------------------------

4)

 

همين كه پلك زدي يك كلاغ مي پلكيد

ميان مرز شب و روز اين سياه و سفيد

 

كلاغ پلك نزد سايه اي فرو افتاد

صداي كفش زني روي پلكان چرخيد

 

دو مبل روبه‌روی هم   دو ميز كوچك سبز

و روي فرش كه افتاده   تكه ای خورشيد

 

لب دو پنجره ی روبه‌رو كه گنجشكان

نشسته اند توي يك رديف بي ترديد

 

دوباره  كركره ها مي رود كنار  اما

كلاغ پلك نزد سايه ای  فرو غلتيد

 

ميان كوچه به جا مانده رد تايرها

كلاغ پشت سرش را نگاه كرد و پريد

---------------------------------------------------

5)

 

پايين كشيد  كركره را  راه راه كرد

متن سفيد پنجره اش را سياه كرد

 

بر سطر سطر كركره چيزي نوشت و بعد

از دور پشت ميز   به آنها   نگاه كرد

 

بدجور خط خطي شده بود آسمان شهر

در خواندن دو سطر نخست اشتباه كرد

 

خورشيد باز   از قلم افتاد شب نبود

اما براي سطر سوم   فكر ماه كرد

 

بعد از مرور و وارسي شب نوشته‌ها

در گوشه‌ی كشو همه  را  روبه‌راه كرد

 

از نو كشيد پنجره ای توي دفترش

از شيشه های مات به بيرون نگاه كرد

---------------------------------------------------

6)

 

دو متر فاصله اش بود تا تهِ سالن

دوبار ديده خودش مرد را ته سالن

 

و هر دو مرتبه با دست اشاره كرد به او

نترس بانوي تنها   بيا ته سالن

 

و هر دو مرتبه ترسيده بود و جيغ كشيد

و هر دو مرتبه بي اعتنا   ته سالن

 

قدم زنان، زنِِِِِ ترسيده را تماشا كرد

و بعد پشت سرش بي صدا ته سالن

 

دري كه باز شده بسته مي شود با مرد

هتل اتاق يكي مانده  تا  ته سالن -

 

و بعد پشت سرش باز رد شد از ديوار

زني كه ديده شده   بارها ته سالن

---------------------------------------------------

7)

 

 

همين كه مرد نشست اظطراب او كم شد

براي گفتن حرف دلش مصمم شد

 

کلاغها همه جا قارقار  می‌کردند

بدون این که بخواهد دوباره در هم شد

 

که باد آمد و آرام روی موهایش

درخت بیدِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ تمام قرارها  خم شد

 

همین نشانه‌ی خوبی‌ست لحظه‌ی خوبی‌ست

اگر نبود چرا سایه ای   فراهم شد

 

که بیشتر بنشینم و کم نگاه کنم

دم و دقیقه به ساعت که باز دیرم شد

 

و عصر از سر جایش بلند شد آرام

 همین که رفت یکی از کلاغ ها کم شد

 

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت |

1) 

 

چشم های تیره‌ي تو حوض کاشی

خیره در تو چشمای سبز ماشی

 

تا جلوتر می گذارد پا مردّد

تو هنوز آشفته‌ی آن چشمهاشی

 

با وقار، آرام، پاورچین می آید

مانده‌ای که عاشقش باشی، نباشی

 

باز هم نزدیک تر می آید   و   تو

باز نزدیک است تا از هم بپاشی

 

چند گام دیگر آغوشش تو  را...  نه!

چشم من تیره ست چشمش سبز ماشی

 

می پری تا...   می پرد به...   می پرم از...

چند  پر افتاده   روی   حوض کاشی

-----------------------------------------------

2)

 

به شیشه خورد بخاری که از دهان می‌زد

کنار پنجره سرما به استخوان می زد

 

و سعی کرد ببیند،که آن طرف تنهاست؟

نشسته بود زن و لب به استکان می زد

 

به چهره اش که توی شیشه بود زل زد و زن

 هنوز  مثل  همان  روزها   جوان می زد

 

رکابی یقه دار بنفش و یک دامن

و یک بلوز که کمرنگ تر از آن می زد

 

کنار پنجره آمد،  کنار کوچه  هنوز

سگی به چهره ی بی جان شب زبان می زد

-----------------------------------------------

3)

 

پشت یک میز دو تا  صندلیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ چوبی بود

و دو فنجان پر از قهوه دو تا  چشم کبود

 

تلخ می نوشی و سیگار خودت را روشن-

می کنی با  تهِ سیگار من  و  بعد  از  دود

 

دایره دایره پل می زنی آن  سوی خودت

که نشسته است شبیهََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََ ت  شبحی دود آلود.

 

با ظرافت ته فنجان تو را کاویدم

پشت یک میز دو تا صندلی چوبی بود

 

و در آن عصر به  من زل زده بودند غریب

نه دو فنجان پر از  قهوه که  دو چشم کبود

-----------------------------------------------

4)

 

و عشق پنجره ای بود واشده در مه

دو تیره روشنِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ محو و رها شده در مه

 

تو دیر می رسی از راه و پشت این دیوار

مسیر کوچه ی ما  جابه‌جا شده در  مه

 

تو دور می شوی از نقطه‌ای که پنجره بود

و می رسی به دو  دستی که " ها " شده در مه

 

به من نمی رسی و من به تو نمي رسم  و ...
کلاغ با من و تو همصدا شده در مه 
 
 صدای پر زدن:باد را نمی شنوی؟  

پرنده نیست نه، برگی رها  شده در مه

 

بدون حوصله پسمیزنی تو برگی را

که تازه با تن تو آشنا شده در مه

 

به زیر پای تو له می شود هنوز اما
به شاخه زل زده برگ جدا شده در مه

 

 چه فرق می کند آیا که عشق، پنجره، دست
همیشه بازترین بوده ...  یا شده در مه

 

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا وطن خواه در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM