سه رباعی(۱)

 

 

 

 

 

 

آواز محلی دل ای دل می خواند

در مزرعه عصرها که تنها می ماند

حس کرد که از کلاغها می ترسد

وقتی کُت خود را به مترسک پوشاند

....................................................

شد خیره به آخرین تکان ماهی

آرام تکان خورد دهان ماهی

رویای کمی نیست برای گربه

در سطل زباله استخوان ماهی

....................................................

آنجا که دوچرخه ی پدر توی حیاط

افتاده و من که در هیاهوی حیاط

گم می شوم و به خود می آیم آن وقت

می افتد یک برگ در آن سوی حیاط